365 روز یا 12 ماه یا یک سال گذشت تا به امروز رسیدیم که آن را نوروز نامیدیم .نوروز یعنی روز نو یعنی روز جدید روزی که شاید معنای متفاوت بودن با سایر روزها را دارد روزی که می گویند باید خوشحال بود شاد بود ولی من نمی توانم این شادی و خوشحالی را باور داشته باشم من از نگاه اغلب هموطنان بجای نو بودن چیزی دیگر حس می کنم . دو روز پیش بیرون بودم ، خیابانها واقعا شلوغ بود ولی کسی از مردم حوصله ی دیگری را نداشت به راحتی به یکدیگر می پریدند از صدای ازدحام ماشینها بوق ناشی از عصبانیت و خستگی شنیده می شد توی تاکسی ها گهگاهی صدای فحش یا گلایه به گوش می رسید راننده ای که من سوار بر ماشینش بودم باخودش یا نمی دانم شاید هم برای مسافرانش می گفت : ملت شهید پرور بادمجان 1200 تومانی را هم خورد، توی خیابان عابر پیاده ای با دستفروشی که سد معبر کرده بود دعوایش شد ، دستفروش با صدای بلند بطوری که توجه خیلی ها را به خود جلب کرد فریاد زد: چی کار کنم می خواهم نان شب عید بدم ، بچه دارم ، مجبورم برم دزدی! اما کمی آنطرفتر آن کارگر شهرداری و کارگر ساختمان را دیدم که دو روز دیگر برای آنها هم عید خواهد بود اما من هیچ عیدی ، نوروزی و شادی از چهرهای آنها ندیدم جز خستگی و بی حوصلگی .صف های بی نهایت شلوغ و خسته کننده ی میوه و خواربارهای دیگر استرسها را دو چندان کرده بود مردم با خودشان حرف میزدند بعضی ها هم با تمسخر و عصبانیت می گفتند : این هم میوه ی ارزان که قول دادند . من هم همین مردم هستم جزء کوچکی از آنها خسته، عصبانی، ناراحت،دل زده و… بچه که بودم نوروز واقعا برایم روزی نو بود که شادی را احساس می کردم روزی که روزها و ماه ها پیش از فرا رسیدنش آرزوی رسیدنش را داشتم نوروز آن روزهای بچگی مرا سرشار از شور و شادی می کرد اما نوروز این چند سال اخیر دیگر هیجان آن سالها را ندارد بر خلاف اطرافیانم که معمولا دور هم جمع می شوند و شاید از تنهایی رها شوند نوروز برای من تنهایی را بیشتر به ارمغان می آورد .
من آرزوی شادی و خوشحالی را برای هم وطنانم دارم آرزوی اینکه سال خوبی داشته باشند هر چند می دانم آرزوی من بطور کلی عملی نخواهد شد و می گویم ایرانی نوروزت مبارک.















