تبليغاتX
یادداشتهای یک دختر ایرانی

یادداشتهای یک دختر ایرانی

انچه در جامعه می گذرد

365 روز یا 12 ماه یا یک سال گذشت تا به امروز رسیدیم که آن را نوروز نامیدیم .نوروز یعنی روز نو یعنی روز جدید روزی که شاید معنای متفاوت بودن با سایر روزها را دارد روزی که می گویند باید خوشحال بود شاد بود ولی من نمی توانم این شادی و خوشحالی را باور داشته باشم من از نگاه اغلب هموطنان بجای نو بودن چیزی دیگر حس می کنم . دو روز پیش بیرون بودم ، خیابانها واقعا شلوغ بود ولی کسی از مردم حوصله ی دیگری را نداشت به راحتی به یکدیگر می پریدند از صدای ازدحام ماشینها بوق ناشی از عصبانیت و خستگی شنیده می شد توی تاکسی ها گهگاهی صدای فحش یا گلایه به گوش می رسید راننده ای که من سوار بر ماشینش بودم باخودش یا نمی دانم شاید هم برای مسافرانش می گفت : ملت شهید پرور بادمجان 1200 تومانی را هم خورد، توی خیابان عابر پیاده ای با دستفروشی که سد معبر کرده بود دعوایش شد ، دستفروش با صدای بلند بطوری که توجه خیلی ها را به خود جلب کرد فریاد زد: چی کار کنم می خواهم نان شب عید بدم ، بچه دارم ، مجبورم برم دزدی! اما کمی آنطرفتر آن کارگر شهرداری و کارگر ساختمان را دیدم که دو روز دیگر برای آنها هم عید خواهد بود اما من هیچ عیدی ، نوروزی و شادی  از چهرهای آنها ندیدم جز خستگی و بی حوصلگی .صف های بی نهایت شلوغ  و خسته کننده ی میوه و خواربارهای دیگر استرسها را دو چندان کرده بود مردم با خودشان حرف میزدند بعضی ها هم با تمسخر و عصبانیت می گفتند : این هم میوه ی ارزان که قول دادند . من هم همین مردم هستم جزء کوچکی از آنها خسته، عصبانی، ناراحت،دل زده و… بچه که بودم نوروز واقعا برایم روزی نو بود که شادی را احساس می کردم روزی که روزها و ماه ها پیش از فرا رسیدنش آرزوی رسیدنش را داشتم نوروز آن روزهای بچگی مرا سرشار از شور و شادی می کرد اما نوروز این چند سال اخیر دیگر هیجان آن سالها را ندارد بر خلاف اطرافیانم که معمولا دور هم جمع می شوند و شاید از تنهایی رها شوند نوروز برای من تنهایی را بیشتر به ارمغان می آورد .

من آرزوی شادی و خوشحالی را برای هم وطنانم دارم آرزوی اینکه سال خوبی داشته باشند هر چند می دانم آرزوی من بطور کلی عملی نخواهد شد و می گویم ایرانی نوروزت مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:21  توسط یک دختر ایرانی  | 

مدت زمان زیادی به برگذاری انتخابات مجلس نمانده اما افرادی که قصد کاندید شدن دارند از خیلی وقت پیش شروع به تبلیغات کرده اند. شیوه ای از تبلیغات در جایی که من زندگی می کردم همچنان متداول است هر چند ممکن است به ظاهر اندکی رنگ و بوی مدرن تر گرفته باشد اما همان بود که الان هم هست . بچه که بودم وقتی خانواده و.فامیل از فرد خاصی برای کاندیداتوری حمایت میکردند من هم به صورت اتوماتیک وار سعی به طرفداری داشتم البته همه ی بچه ها در خانواده همین طور بودند یعنی افکار و عقاید نزدیکان به مغزمان تزریق می شد بدون انکه اجازه اندیشیدن به ما داده شود .همیشه فکر می کردم گزینه ای راکه اطرافیانم انتخاب کرده اند حتما بهترین و شایسته ترین است و در مدرسه بدون اینکه آشنایی داشته باشم با دوستانم که معمولا از طایفه های دیگر بودند و با هم جدل داشتیم بحث میکردیم که انتخاب ما همچون خود ما بهترین است . روستای ما که الان نام شهر به خود گرفته اما من همچنان به عنوان روستا می شناسمش آب آشامیدنی لوله کشی نداشت وهنوز هم ندارد هر وقت کاندیدی برای تبلیغات می آمد به منطقه ی ما وعده حتمی را برای آب رسانی به مردم می داد و همچنین حل بیکاری ،جاده رسانی ،گاز رسانی ودهها و شاید صدها قول و قرار دیگر ، معمولا فامیلهای مختلف از کاندیدهای مختلف حمایت می کردند مخصوصا آنهایی که بحث و اختلاف قدیمی با هم داشتند و این باعث ایجاد تنش و چند دستگی میان اهالی روستا می شد تا جایی که مردم به جان هم می افتادند اما چنانکه آقا یا خانم کاندید به مجلس راه پیدا می کرد متاسفانه فراموشی هم به سراغشان می آمد،که چه قول و وعده هایی داده اند و باعث چه اختلافهایی که شده اند حتی طرفداران خود را هم فراموش می کردند .فکر کنم 11-10 سالم بود شبی که نتایج را اعلام کردند و کاندید مورد نظر ما به مجلس راه یافت چقدر آن شب به خاطر هیچ و پوچ شادی کردیم وخود را برنده ی میدان دانستیم اما دیری نپاید که شور و شوق مردم به همان دغدغه های گذشته تبدیل شد چون شخص مورد نظر دیگر توانسته بود به کرسی با بسیاری امتیازات به مجلس راه یابد.تا الان چهار سال بسیاری از نمایندگان مجلس تمام شده اما روستای ما و مردم ما به وعده های داده شده دست نیافتند هر چند طی این چند سال ،گذشت زمان باعث شده که یکسری تغییرات و تحولات صورت گیرد اما نمی توان گفت که نمایندگان باعث این تغییرات بوده اند متاسفانه وعده های اصلی همچنان بر جای خود باقی مانده است. اما این روزها دوباره بوی انتخابات از همان نوع سابق به مشام می آید ،کاندیدها سخت مشغول تبلیغات هستند تا می شنوند پیرزن ویا پیرمردی بدرود حیات گفته خیلی سریع با یک گروه برای مراسم تشییع تشریف فرما می شوند و صمیمیت و از جنس مردم بودن را تبلیغ می کنند ،یکدفعه به یاد امام زمان ، امام حسین ،فقرا، شهداو... می افتند زود سفره ای را با تشریفات کامل دست و پا می کنند و مردها را که اکثریت از طبقه ی بالای جامعه هستند بر سر این سفره ها فرا می خوانند ویا برای کسب رای مردم به بهانه ی کمک کردن پول میان آنها تقسیم میکنند ویا به عبارتی آنها را می خرند همانطور که گفتم جدل اکنون نیز شروع شده به نظر می آید مردم هم فراموشی گرفته اند که گذشته چگونه با انها برخورد شده .این روزها تکرار سالها و وعده های پیشین را برایم یاد آوری می کند روزها و سالهایی که سیاه بختی مردم را رقم میزند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:13  توسط یک دختر ایرانی  | 

زهرا بنی یعقوب دانشجوی رشته ی پزشکی توسط نیروهای امر به معروف ونهی از منکر دستگیر می شود و فردای آن روز جسدش را به خانواده اش تحویل می دهند.این خبر را بسیاری از ماها نشنیده ایم یا اگر شنیده باشیم بر خود لرزیده ایم یا اینکه امثال چنین وقایع هولناکی برایمان عادی شده است اما در هر صورت این خبر واقعیت دارد و برای چندمین بار یک انسان را بدون هیچ گونه جرم و گناهی کشتند.این آدم ها وقتی زهرا را کشتند چقدر به زندگی و خود او فکر کردند؟ ! شاید بتوان گفت اصلا فکر نکردند .اما زهرا برای پزشک شدن بسیار رنج و زحمت برد تا توانست دانشجوی آن رشته باشد حرف من را بسیاری از آنهایی که به دانشگاه راه یافته اند و از سد کنکور گذشته اند خوب می دانند مخصوصا آنهایی که قصد پزشک شدن داشتند و دارند .زهرا چه شبها و روزها که از استراحت و تفریح گذشت و چقدر خود را در خانه با کتابها و جزوها حبس کرد تا توانست به آرزوی خود برسد اما تا اینکه خواست نتیجه ای زحمت هایش را در این چند سال ببیند او را به قتل رساندند .واقعا جلادان چه بار سنگینی از رنج و سختی را که بر دوش خانواده ی زهرا و جامعه گذاشتند چنان که این کار هولناک را با زهرا کاظمی و اکبر محمدی کردند و بدون اینکه عاملان جنایتهای قبلی شناخته و محاکمه شود دست به قتل زهرایی دیگر زدند . به نظر می آید که این فجایع به صورت زنجیره وار ادامه دارد شاید چیزی شبیه به قتل های زنجیره ای سالهای 77-76 ولی این بار به طور علنی تر . اما زهرا بنی یعقوب که از فعالین سیاسی نبود که بخواهند از او هراسی داشته باشند او فقط یک شهروند عادی بود پس جای سوال دارد که چرا باید سرنوشتش این باشد ؟. واقعا باید بیش از گذشته نگران بود این بار آدم کشها حتی ازمردم عادی هم نگذ شتند در واقع امنیت جانی حتی برای یک شهروندعادی هم وجود ندارد .با این فضای نا آرام و رعب آور کیست که بتواند حد اقل حقوق ممکن را بر بازماندگان مقتولین برگرداند و از انگیزه های شوم عاملین جنایت پرده بردارد ؟چه کسانی در پس این پرده ی سیاه هستند که دست به حمایت جنایت انسانی می زنند که حتی نهاد قضایی نمی تواند آنها را به جامعه بشناساند .اگر بخواهیم این بار نیز همچون گذشته بر عاملین جنایت سر پوش گذاریم باید منتظر بود که قربانی دیگر کیست و باید شاهد قتلهای زنجیره ای دیگری بود در حالی که هنوز عامل جنایت های سالهای 77-76 معلوم نیست ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 8:46  توسط یک دختر ایرانی  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:59  توسط یک دختر ایرانی  | 

یک هفته از سال را به نام هفته ی کتاب وکتاب خوانی در تقویم کشور نام نهاده ایم با توجه به اینکه سرانه ی مطالعه در ایران از استاندارد بین المللی بسیار پایین تر است این هفته چقدر می تواند در روند رشد کتاب خوانی موثر واقع شود؟ و کدام نهاد است که بتواند برای ترویج کتاب خوانی در میان افراد جامعه تاثیر گذار باشد؟ بدون شک این وزارت فرهنگ و ارشاد است که بیش از سایر نهادها ی کشور می تواند در توسعه ی فرهنگ کتاب خوانی فعالیت نشان دهد و با برنامه ای منسجم مخصوصا قشر دانشجو و محصل را به کتاب خوانی و مطالعه آشنا کند . کشوری که مطالعه در میان مردم یک امر ضروری قلمداد شود ،جامعه ای پیشرفته ودارای دیدی باز و سالم از هر لحاظ می تواند باشد ومردمش از فقرآگاهی که از موثرترین دلایل جوامع توسعه نیافته است در رنج نخواهند بود .اما لازمه ی همه ی این کارها نیاز به یک سیستم فرهنگی جامع وقوی دارد تا بتواند نیازهای لازم را پیش ببرد .متاسفانه در کشور ما نهادی که بیش از همه باید موثر باشد به طرز تعجب آوری دست به سانسور می زند چنانچه ما با محدودیت در نشر کتاب از اوایل انقلاب تا الان مواجعه بوده ایم اما این محدودیت ها کماکان به اوج خود رسیده است تا جایی که حتی بعضی از کتابفروشی ها و کافه کتاب ها که از موثرترین مراکز فرهنگی در نشر کتاب هستند توسط وزارت ارشاد به تعطیلی کشانده شده و جه بسیار روزنامه ها، مجله ها و نشریات دیگر که توقیف شده اند و عجیب تر آنکه این نهاد حتی بسیاری از کتابهای انتشار یافته را در بازار جمع آوری کردند که این حرکت ضد فرهنگی آقایان علاوه بر اینکه بسیاری از ناشران ،روزنامه نگاران، نویسندگان و... را از کار بی کار کردند به جای خود ، از طرفی دیگر باعث کاهش روند مطالعه و کتابخوانی در جامعه شده اند جامعه ی ما جامعه ای جوان است که جوانانش بیش ازهر چیز نیاز به فضایی آزاد و بدون سانسور دارند تا بتوانند کشور را به سمت پیشرفت و توسعه سوق دهند اما با وجود همه ی موانع چه باید کرد ؟مطمئنا نام نهادن واسمی را بر هفته ای یا روزگذاشتن دلیلی کافی برای توسعه ی فرهنگ کتاب و کتاب خوانی نخواهد بود نام این هفته همچون بزرگداشت سایر مناسبت ها جز اسم و نام چیزی دیگر نیست و بیش از آنکه بخواهند جنبه ی عملی وتاثیر گذارداشته باشند جنبه ی تشریفات دارد و ما بخوبی می بینیم که فرهنگ کتاب و کتاب خوانی حتی در بین قشر تحصیل کرده و دانشگاهی به صورت چشم گیری کاهش یافته است و هیچ کدام از مسئولین را نگران نکرده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:10  توسط یک دختر ایرانی  |